تبلیغات
دفتر یادداشت من تنها



Admin Logo
themebox Logo



تاریخ:شنبه 26 آذر 1390-06:28 ب.ظ

نویسنده :مریم

تنها او .......

In the name of the most compassionate
بنام مهربانترین



دیدگاه () 

تاریخ:سه شنبه 4 مهر 1391-10:41 ق.ظ

نویسنده :مریم

ز گهواره تا گور...



دیدگاه () 

تاریخ:یکشنبه 2 مهر 1391-09:29 ق.ظ

نویسنده :مریم

اولین قرار دختر و پسر!!



دیدگاه () 

تاریخ:جمعه 31 شهریور 1391-10:22 ق.ظ

نویسنده :مریم

شیوه های مخ زدن در کشورهای مختلف

شیوه های مخ زدن در کشورهای مختلف

فرانسه:
پسر: بن ژور مادام! حقیقتش رو بخواید من از شما خوشم آمده و میخواهم اگر افتخار بدید با هم آشنا شیم!
دختر: با کمال میل موسیو!
ایتالیا:
پسر: خانوم من واقعا شمارو از صمیم قلب دوست دارم و بسیار مایلم که بیشتر با شما آشنا شم!
دختر: من هم از شما خوشم اومده و پیشنهاد شمارو با
کمال میل می پذیرم!
انگلیس:
...
پسر: با عرض سلام خدمت شما خانوم محترم!
خانوم من چند وقت هست که از شما خوشم اومده می میخوام اگه مایل باشید باهم باشیم!
دختر: چرا که نه؟ میتونیم در کنار هم باشیم!
ایران:
پسر: پیــــــــــــــــــس ... پیس پیس ...
پـــــــــــــــــــــــیــــــــــــــــس ... پیییییییییییییس ...
ســــــــوووووووو ... ســــــــــوووو ...
ســــــــــــس ... ســـــــــــــــــــــــــــــــــــس ...
پــــــــِـخخخخخخخخخ ... چِــخـــــــــــــــه ...
هووووووی با تواما! بیا شماره مو بگیر بزنگ!
دختر: خفه شو! کصافطِ عوضی! مگه خودت خوار و مادر نداری
راه افتادی دنبالِ ناموس مردم،بی ناموس!
شماره تو میگیرم فقط واسه اینکه شرتو زود کم کنی!
ساعت 10 زنگ میزنم
!

دیدگاه () 

تاریخ:سه شنبه 28 شهریور 1391-09:18 ق.ظ

نویسنده :مریم

مال خودمه



دیدگاه () 

تاریخ:یکشنبه 26 شهریور 1391-08:16 ق.ظ

نویسنده :مریم

لالایییییییییییییییییییییی



دیدگاه () 

تاریخ:جمعه 24 شهریور 1391-11:11 ق.ظ

نویسنده :مریم

استتار جالب آنتن های مخابراتی



دیدگاه () 

تاریخ:چهارشنبه 22 شهریور 1391-09:05 ق.ظ

نویسنده :مریم

چه آرامشی!!!



دیدگاه () 

تاریخ:دوشنبه 20 شهریور 1391-09:03 ق.ظ

نویسنده :مریم

هلاكتم لعنتی!!!

..0

دیدگاه () 

تاریخ:شنبه 18 شهریور 1391-10:39 ق.ظ

نویسنده :مریم

چت یه دختر و پسر ایرونـــــی!!!

آپلود پارسی

دیدگاه () 

تاریخ:پنجشنبه 16 شهریور 1391-09:34 ق.ظ

نویسنده :مریم

خدا و من !!!

دستش را لای موهایم كرد و بهم گفت : دختركم از چه ناراحتی بگو ،

 بگو میخواهم مرهم دردت باشم ،  بگو میخواهم سنگ صبورت باشم.

دستانش را بوسیدم و گفتم : خدای من قلبم را شكستند ، روحم را آزار دادند

 و بی شرمانه به من ظلم كردند.

او خم شد و پیشانیم را بوسید و گفت : عزیزم ناراحت نباش ،  آنها قلب من را هم شكستند .

منی كه خدای آنهایم ، منی كه بهترین ها را بهشان هدیه دادم  مشكلی نیست .

مانند من صبور باش ، ببین و ساكت باش ، بسپارشان به زمان كه این نیز میگذرد.

خدایا ! اگر تو را نداشتم چه میكردم ، در این دنیای نامردی ها .

اگر تو در كنارم نبودی ، چگونه میتوانستم این همه خیانت را تحمل كنم .

 خدای مهربانم دوستت دارم

او نیز در حالی كه مرا محكم در سینه خود میفشرد گفت :

عزیز دلم ، من هم تو را دوست دارم  ، حال در آغوش من بخواب تا تمام غمهایت را فراموش كنی !

و من در آغوش گرم و مهربان او بخواب رفتم و دیدم واقعا وقتی  او  هست ،

دل به دیگری بستن برای چه؟!؟!؟!؟!



دیدگاه () 

تاریخ:سه شنبه 14 شهریور 1391-03:25 ب.ظ

نویسنده :مریم

مــلاقــات

آپلود پارسی


كاش میدانستی
بعد از آن دعوت زیبا به ملاقات خودت
من چه حالی بودم...
خبر دعوت دیدارت چونکه از راه رسید،
پلک دل باز پرید...
من سراسیمه به دل بانگ زدم:
آفرین قلب صبور...
زود برخیز عزیز،جامه ی تنگ درآر
وسراپا به سپیدی تو درآ...
وبه چشمم گفتم:
باورت می شود ای چشم به ره مانده ی خیس؛
که پس از این همه مدت زتو دعوت شده است...؟!
چشم خندید وبه اشک گفت:برو،
بعد از این دعوت زیبا به ملاقات نگاه...


ادامش

دیدگاه () 

تاریخ:یکشنبه 12 شهریور 1391-10:23 ب.ظ

نویسنده :مریم

وقتـــــی مــــرغ نباشـــــــــــــــــه

آپلود پارسی



دیدگاه () 

تاریخ:جمعه 10 شهریور 1391-10:12 ب.ظ

نویسنده :مریم

رنگ عشق

 دختری بود نابینا كه از خودش تنفر داشت ، كه از تمام  دنیا تنفر داشت ، و فقط یك نفر را دوست داشت ، دلداده اش را .

و با او چنین گفته بود : « اگر روزی قادر به دیدن باشم ، حتی اگر برای یك لحظه بتوانم دنیا را ببینم ، عروس تو خواهم شد.»

... و چنین شد كه آمد آن روزی كه یك نفر پیدا شد ، كه حاضر شود چشمانش را به دختر نابینا بدهد.

و دختر آسمان را دید و زمین را ، رودخانه ها  و درختان را ، آدمیان و پرنده ها را ، و نفرت از روانش رخت بر بست.

دلداده به دیدنش آمد و یاد آور وعده دیرینش شد : « بیا و با من عروسی كن ، ببین كه سالهای سال منتظرت مانده ام.»

دختر بر خود لرزید ، و به زمزمه با خود گفت : « این چه بخت شومی است كه مرا رها نمیكند ؟!»

دلداده اش هم نابینا بود و دختر قاطعانه جواب داد قادر به همسری با او نیست.

دلداده رو به دیگر سو كرد كه دختر اشكهایش را نبیند و در حالی كه از او دور میشد گفت :

« پس به من قول بده كه مواظب چشمانم باشی.»

آپلود پارسی



دیدگاه () 

تاریخ:چهارشنبه 8 شهریور 1391-08:12 ب.ظ

نویسنده :مریم

رفـیـق

گفت: "دنبال چی می‌گردی؟"

گفتم: "دنبال یه دوست. دوستی که دستمُ بگیره ببَردم توو آسمونا چَرخَم بده؛ ستاره‌ها از شرمْ آب بشن بریزن توو دریا."

گفت: "دنبال چی می‌گردی؟"
گفتم: "دنبال یه دوست. دوستی که ارزش عمری‌رو داشته باشه که پاش صرف می‌کنم. دوستی که ستاره نباشه پِتّی خاموش‌شه؛ ماه نباشه هِی برِه زیرِ ابرا؛ خورشیدم نباشه هِی کسوف کنه شبْ‌شه. دوستی که نَفَس باشه؛ اگه نباشه آدم کبودشِه بمیره!"

گفت: "دنبال چی می‌گردی؟"
گفتم: "دنبال یه گل. گلی که دستِشُ بگیرم ببَرَمش توو گُلِستونِ هزارگُلْ تابش بدم؛ گُلا از خجالت سرخ بشن، پَر بریزن روو خاک."



ادامش

دیدگاه () 

تاریخ:سه شنبه 7 شهریور 1391-09:13 ق.ظ

نویسنده :مریم

این بالا هوا چه خوبه !!!



دیدگاه () 



  • تعداد صفحات :4
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4