تبلیغات
دفتر یادداشت من تنها - مــلاقــات



Admin Logo
themebox Logo



تاریخ:سه شنبه 14 شهریور 1391-02:25 ب.ظ

نویسنده :مریم

مــلاقــات

آپلود پارسی


كاش میدانستی
بعد از آن دعوت زیبا به ملاقات خودت
من چه حالی بودم...
خبر دعوت دیدارت چونکه از راه رسید،
پلک دل باز پرید...
من سراسیمه به دل بانگ زدم:
آفرین قلب صبور...
زود برخیز عزیز،جامه ی تنگ درآر
وسراپا به سپیدی تو درآ...
وبه چشمم گفتم:
باورت می شود ای چشم به ره مانده ی خیس؛
که پس از این همه مدت زتو دعوت شده است...؟!
چشم خندید وبه اشک گفت:برو،
بعد از این دعوت زیبا به ملاقات نگاه...

وبه دستان رهایم گفتم:
کف بر هم بزنید،هرچه غم بود گذشت؛
دیگر اندیشه ی لرزش به خودت راه مده
وقت آن است که آن دست محبت زتو یادی بکند...
خاطرم را گفتم: زودتر راه بیفت،
هرچه باشد بلد راه تویی
ما که یک عمر در این خانه نشستیم وتو تنها رفتی...
بغض در راه گلو گفت:
مرحمت کم نشود،
گوییا با من بنشسته دگر کاری نیست...
جای ماندن چو دگر نیست،از اینجا بروم....
پنجه از مو بدر آورده،به آن شانه زدم
وبه لبها گفتم:
خنده ات را بردار،دست در دست تبسم بگذار
و نبینم دیگر،که تو برچیده وخاموش به کنجی باشی.
مژده دادم به نگاهم،گفتم:
نذر دیدار قبول افتادست
ومبارک بادت،وصل تو با برق نگاه
و تپش های دلم را گفتم:
اندکی آهسته،آبرویم نبری.
پایکوبی زچه برپا کردی؟!
نفسم را گفتم:
جان من تو دگر بند نیا...
اشک شوقی آمد،تاری جام دو چشمم بگرفت
وبه پلکم فرمود:
همچو دستمال حریر،بنشان برق نگاه...
پای در راه شدم
دل به عقلم می گفت:
من نگفتم به تو آخر که سحر خواهد شد...؟
هی تو اندیشیدی،که چه باید بکنی...
من به تو می گفتم،او مرا خواهد خواند
و مرا خواهد دید...
عقل به آرامی گفت:
من چه می دانستم...
من گمان می کردم،دیدنش ممکن نیست
و نمی دانستم
بین من با دل او صحبت صد پیوند است....
سینه فریادکشید:
حرف از غصه و اندیشه بس است.
به ملاقات بیندیش و نشاط....
آخر ای پای عزیز،قدمت را قربان
تندتر راه برو؛طاقتم طاق شده...
چشمم برق می زد،
اشک بر گونه نوازش می کرد؛
لب به لبخند تبسم می کرد،
دست برهم می خورد...
مرغ قلبم با شوق،سر به دیوار قفس می کوبید...
عقل شرمنده به آرامی گفت:
راه را گم نکنید...
خاطرم خنده به لب گفت:نترس
نگران هیچ مباش؛
سفر منزل دوست،کار هر روز من است.
عقل پرسید:
دست خالی که بد است...
کاشکی...
سینه خندید و بگفت:
دست خالی ز چه روی؟!
این همه هدیه کجا چیزی نیست...؟!
چشم را گریه ی شوق،
قلب را عشق بزرگ؛
روح را شوق وصال،
لب پر از ذکر حبیب،
خاطر آکنده ی یاد.



دیدگاه () 
http://shockingcap736.jimdo.com
دوشنبه 23 مرداد 1396 03:11 ب.ظ
Please let me know if you're looking for a author for your blog.
You have some really great articles and I believe I would be a good asset.
If you ever want to take some of the load off,
I'd really like to write some material for your blog in exchange for
a link back to mine. Please send me an email if interested.
Many thanks!
http://juanOjard.jimdo.com/
جمعه 13 مرداد 1396 10:18 ب.ظ
It's very straightforward to find out any matter on net as
compared to books, as I found this post at this site.
سعید
یکشنبه 20 بهمن 1392 01:40 ب.ظ
ای بابا!هر جا میریم فقط اه و اشک!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر